تبليغاتX
H3HــــــــــــــــــــAJU
-₪₪ هــــــــــــــــــــــــ ₪₪-
♥HEH♥
چهارشنبه ششم مهر 1390
+ نوشته شده در 15:11 توسط آژو.
دوشنبه چهارم مهر 1390
+ نوشته شده در 18:51 توسط آژو.
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390
چقدر دلم گرفته...

کاشکی دلم شلوار جین بود..

باز اون گشاد میشه..

راه نفس مو بستی..

بسه ای دل گرفته من...

+ نوشته شده در 22:24 توسط آژو.
شنبه بیستم فروردین 1390
از این

روزا

از این

خونه

آدمهاش خسته شدم ...

از این همه خجالت ، 

 بدبختی ،

 استرس ،

گریه،

 عصبی و داغون بودن خسته شدم ...

یه روز خوب میاد..

هه

+ نوشته شده در 11:36 توسط آژو.
پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389
آتش بس حداقل از طرف من اعلام شد.

یعنی موافقت کردم که اذر رو بپذیرم.


+ نوشته شده در 20:27 توسط آژو.
پنجشنبه هجدهم آذر 1389
بخشیدمت بهش...شاید خوشبخت شدی.

مگه من چه آرزویی درباره تو دارم جز خوشبختیت...

شاد باش باهات و از خدا میخوام شادیو ازت نگیره.


+ نوشته شده در 17:51 توسط آژو.
چهارشنبه سوم آذر 1389
غوطه ور شدم تو مرداب...
کلا این هفته از اون هفته هاست که همه با هم درگیری دارن.جدی میگم نیشخند نزن.بی دلیل و با دلیل پاچه میگیرن.اون از شنبه که ن.د.ا.ف پاچه مارو گرفت و جویید.شبش هم که بهار پاییزی شد.یکشنبه اش هم که من مگسی بودم و تا میخواستم یه جو مهربون باشم یاداوری میکردن بهم که هی دختر!با همه کس نباید مهربون باشی و دلت بسوزه.

از اون مرد علیل ریشو که موهای بلندش دوطرف صورتشو قاب گرفته بود، که تو  هردو دستش عصا بودووقتی تو انقلاب دیدمش دلم به قدری سوخت و بغض کردم که حد نداشت.که بلافاصله گفتم خدایا ممنون که دوتاپای سالم بهم دادی.درسته دردوغمو مریضی زیاد دارم.از سردردو قلب درد گرفته تا همه چی.اما حداقل راه رفتنو ازم نگرفتی.که اون مردک علیل چشمک زدو بوس فرستاد.هرچی دعاو نیایش بود دود شد رفت هوا.میگن خون جلوی چشم ادمو میگیره ها!راسته!

یه آن همچین خشمگین شدم خواستم زیرپایی بگیرم واسش که اون عصاهاش بره تو جونش!اما دیدم خدا زدتش!

که ... دوقورت و نیمش باقیه.خیلی جالبه.انقدر جالبه که واقعا نمیدونم باید بابتش حرص بخورم  بگم خدا چرا واقعا؟یا بگم به ...دوست پسرنداشتم!

که آ.ز.ا.د.ه هم درگیر شده با ا.م.ی.ر.ض.ا

 

که بهارم پاییزیه.

 

که همه پاییزی شدن.همه خزان زده شدن.که گل های مامان هم دیگه طراوت ندارن.زیبایی دارن اما یه زیبایی مات زده.یه زیبایی که از قبل واسش مونده.

که هفته  اون بامبو یی که آ.ز.ا.د.ه گرفته بودو تازه چشم خورد بهش.زرد شده بود طفلی. داشت برگای زردشو میکندباعجله و غصه میخورد چرا زرد شده....ازش گرفتم گفتم برو حاضرشو من درستش میکنم.نشستم رو موزاییک و بابمبورو گرفتم تو دستام.لبام گذاشتم رو برگاش گفتم عزیزدلم چرا انقدر زرد شدی...اروم هریه برگ زردی که میکندم یه بوس میشوندم رو برگاش.

الان اون بامبو سبز مونده یعنی رو اومده.محبت دید.نه.عشق دید..نمیدونم چرا دلم خواست کاشکی حداقل گیاه بودم.گیاه زرد می شه خشک می شه تموم می شه.من چی؟من تا کی صبر کنم زرد شم خشک شم تا...

که کاشکی آدما قدر همو میدونستن.

که ازاده انقدر بچه گونه فکر نکنه.

که صدای گریه قطع شه.

فقط یه صدا تو گوشم بپیچه.که... که هیچی....


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:5 توسط آژو.
دوشنبه بیست و ششم مهر 1389
سرم داره میترکه.

دلم درد گرفته.

قلبمم ازبعداظهر به سوزش افتاده.کلا کجام سالمه؟

عقلم که ندارم.

دلم عجیب گرفته..عجیب

+ نوشته شده در 21:26 توسط آژو.
دوشنبه نوزدهم مهر 1389
نگران نباش. اگر نشد که چه بهتر. اگر هم شد، بدان که حتما" دلیلی داشته

همیشه اتفاقای بزرگی تو دل اتفاقات شکل میگیره. بعضی وقتا زمونه خیلی بهتر از ما میدونه چی به چیه و بهتر از خودمون برامون تصمیم میگیره.
آروم باش و بدون همه چی به نفع حق پیش خواهد رفت.

اینا تیکه تیکه از حرفای خصوصی دوستامن..کسایی که وقت گذاشتن و منو خوندن.وقت گذاشتن راهنماییم کردن.

چه تو خصوصی زندگی خودشونو برام مثال زدن یا چیزی که دیده بودن تعریف کردن.از بهار و نازی و پاستیل بگیر تا پسر ترشیده و هاشور و سین سین جان.

خط اول،دوشب پیش خیلی آرومم کرد.

راستیتش به خانواده نگفتم که من دیگه راضی شدم.که البته لغت درستش کم اوردنه.

به ازاده نگفتم که سم پاشی های ما اثر نداره و ..

به بابا نگفتم که بالا بری پایین بری این بالاخره عروست می شه...

به بهار گفتم.تو سرویس...یکشنبه....که بابا متنفر بود از کسی که اسمش آذر باشه و حالا عروس آینده اش...

که متنفر بودم از اینکه سفره دل و آزاده پیش هرکی وا کنه...

که همه ی این تنفر ها دست به دست هم داد که برسم به این نقطه.

میدونین،بیشتر نگران بابام.که نبایدم باشم.کاسه داغ تر از آش که نیستم.همون خدایی که بوجود آورده

مراقبش باشه.

کامرانم با آذر خوشبخت می شه؟بزار بشه.دیروز بابارو موعظه کردم که توکلش به خدا باشه.

که با سرفه های پی در پی میگفتم اروم باشه و گوشی رو دادم دستش که اینا دست از سر کچل ما

برنمیدارن و ما باید فقط توکلمون به خدا باشه

+ نوشته شده در 12:24 توسط آژو.
شنبه هفدهم مهر 1389
هذیون
انقدر خسته ام که حد نداره.و تو میدونی.

انقدر ضعیفم که حد نداره.تو میدونی.

انقدر فشار هست روم که فکر میکنم  بودنو، یهو مثل قارچ سبز نشدن.اما میدونم همش دلداریه و واسه تسکینم میگم.

انقدر خنثی شدم ....و تو میدونی.

همه ی اینا هذیون های منه.هذیون های دختری که مثل همه از زندگی کشیده بود.اما نزاشته بود قامت بلندش زیر ناراحتی تا برداره.اما دیروز که تو آیینه قدی سالن دیدمش دیدم داره قوزی راه میره..قوزی بود؟

 تو میدونی.

انقدر الان،همین الان پریشونم که دوست داشتم محکم میزدم تو صورتش تا دیگه از فضولیه بیجا چرت نگه! و تو میدونی

فشارم رفته بالا و قلبم کند میزنه.و تو میدونی که چقدرالان با وجود ترسو بودنم از تاریکی و خلوتی دوست داشتم بیرون بودم.هرجا بغیر از جایی  که الان نشستم.شاید دارم چرت میگم.اما به قدری احساس میکنم عواملت دارن تحت فشارم میزارن که نسبت بهت بی ایمون بشم.که زجره واسم.و تومیدونی که چقدر دوست دارم.

تو میدونی.میدونی که الان تب بر   (دعوام نکن تمیز بود) گذاشتم تو دهنمو دیدم نیم درجه حرارت دارم.

تو میدونی که الان تو اوج خشم و غضبم.نسبت به همه چی.

دعوا دارم با همه چی.

که این روزها همدمم شده اهنگ کفرگو مابانه محسن یگانه..ای خدا دلگیرم ازت..و راست میگه.حرف دلمو میزنه.دلگیرم ازت.

مگه من توانم چقدره؟واسه دیگران قپی میام.توکه دیگه خوده خرمو میشناسی.

بس نیس؟چندسال دیگه باید عمرکنمو بکشم؟

چرا باید هرچی منو یاد اون بندازه و آتیشم بکشه؟چرا باید غرورمو از دست بدمو حتی تو واگن هم گریه کنم.انقدر اشک از چشام بریزه که دستامو حایل چشام کنم.دستای آلوچه ایی...

آرزو:ن:خبر جدید.عطسه هام شروع شده.با هر عطسه سرم تیر می کشه و من لبخند میزنم.دیگه دارم از خودم میترسم.

فشار همیشه ۱۰روشیشم رفته بالا..دارم شکلات میخورم خوب شه.شنیدم واسه فشار بالا خوبه.

یه چیز بگم؟

منتظرم تنها امیدمم ازم بگیری بعد بمیرم.پس تاوقتی روحم به امرزش نرسیده نگیرش.

تو میدونی که میدوستمت.اما من خودخواهم.یعنی انقدر از داغ اولی ملولمو روزبه روز دارم بدبخت تر می شم که ....

+ نوشته شده در 22:16 توسط آژو.

Get a Glitter Calendar Click Here